![]() |
![]() |
|
| اتفاق -از من مي افتد و حيرت مي شود... |
|
دلم گرفته حال بارانی دارم که در گلوی چتری بسته گیر کرده و دارد عادت می کند به دست های چوب لباسی (آبان ۹۰)
دلم برای بروسان و شاعرانگی اش تنگ می شود...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 0:8 توسط saeed gholami |
|
|
زندگی کردن من مردن تدریجی بود....آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم امروز رفتم تو یک سال خدمت...سال پیش در چنین روزهایی دلم خیلی گرفته بود... خیلی... الهی...باقی اش هم زود بگذران...آمین... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 23:39 توسط saeed gholami |
|
|
دلم شاخه ي شاتوتي
كه باد خونش را به در و ديوار پاشيده است -غلامرضا بروسان- |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 0:18 توسط saeed gholami |
|
|
روزهاي باراني
شاعر پرور است برف نويسنده هاي بزرگ خلق مي كند داستان هاي پاورقي محصول روزهاي آفتابي رنگين كمان مخصوص قصه هاي كودكان رعدو برق كارآگاه ها را وارد نوشته مي كند طوفان فيلسوف مي زايد و روزهاي ابري به پاره كردن همه آنچه روزهاي قبل نوشته شده مي گذرد... - مريم مومني-
(براي حرف هايم كه نمي آيند...) به برف هاي زير پايم اعتماد مي كنم خيره مي شوم -غرق مي شوم... به كلاغي كه هيچ آسماني ندارد خيره مي شوم به قطاري كه ليز مي خورد به جيب هاي نابالغِ پدرم به حرف هاي نرسيده ي مادرم كه رسيدن در آن هاست به مرگ هاي زودرس اعلاميه ها به كاج هايي كه از ايستادن پهلو شدن به آدم هاي بيهوده ي سپيده ي صبح به روزنامه هايي كه حرف هيچ شب هامان در آن نيست به رفتار نگاهم كه وحشيانه سكوت است و به ترس هاي آشفته ام كه ماتمِ سايه ايست در غروب هاي نرسيده ي آفتاب... به همه چيز خيره مي شوم در همه چيز غرق مي شوم غرق در همه چيز مي شوم خيره در غرق شدنم مي شوم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 23:40 توسط saeed gholami |
|
|
گاهی یادم می آید که چقدر برف آرزوی بزرگی بود تا بیاید و بیاید و بنشیند و فردایش اعلام کنند مدارس تعطیل...آخ مگه میشد این جمله را با چیزی عوض کنی.میگرفتم میخوابیدم و بعدش میرفتم پارو رو بر میداشتم- تند تند برف ها رو اینور و اونور میکردم.حیاطومون اونقدر بزرگ بود که لیز بخوری بری اونور لیز بخوری بیای اینور.بعد بابایم بود که مانند سوپر استار(آن موقع ها به هر کسی که میرفت بالای ارتفاع زیادی میگفتم سوپر استار!) نردبان را از انباری می آورد و آن را به پشت بام میچسباند پارو را ازدستم میگرفت و با قدرت و ژست خاصی همه برف ها رو می ریخت پایین... وقتی همه برف ها رو بابام از پشت بام میریخت وسط حیاط -میتونستی یه آدم برفی تو اندازه ی خودمون بسازیم آدم برفی که داشت کم کم شبیه آدما می شد... از اون موقع سال های زیادی نگذشته اما دلم یه برف حسابی می خواد. بنشینه و آفتاب هم جرات نکنه یه نگاه چپ کنه...بنشینه و اونوقت موسیقی تو گوشت نعره آهسته ای بکشه و توی برف ها راه بری و جای پات و ببینی شماره فراموش شده کفشت-ردای و شیار های کفشت که آسفالت صاف و صوفش کرده بعد آرزوت باشه که کسی جلو چشمات نباشه یا اصلن کسی رو نبینی خودت باشی و سفیدی برفی که چشمات رو میزنه بعد یادت بیاد عینکت رو جا گذاشتی و مجبوری چشمانت را نیمه باز کنی و راه بری و ته دلت خدا خدا کنی زیر پات خالی نشه یا سنگی نیاد جلو پات تا یهو یی نیافتی رو زمین پر ازبرف .اما می بینی چیزی که اتفاق نباید بیافته می افتد و تو بر اثر لیز شدن زمین و صاف بودن ته کفشت ناچاری بیافتی روی زمین ...می افتی و بعد زیر چشمی دورو برت رو نگاه میکنی که کسی نباشه تا بزند زیر خنده یا مسخره ات کند(اینجاست که نیمی از آرزویت میشود هر موقع برف اومد تنها ی تنها باشی) بعد سریع بلند میشی و خودت رو میتکونی اونوقته که ناگهان به نقشی که از تو روی زمین افتاده خیره میشوی و فکر میکنی چقدر نقشی که از زمین خوردنت روی برف ها مانده شبیه کسی است که خودش را از جایی ارتفاعی انداخته پایین(من یاد خودکشی ژان در فیلم مودیلیانی می افتم) و بعد ته دلت خالی میشود و به دورتررین افق نگاه میکنی...
فقط برف بیاد یه یرف سنگین. شاید سنم از آن گذشته که آرزوی تعطیلی مدارس رو کنم و شوقی در من از نرفتن در جایی که هیچ وقت حال و حوصله اش را نداشتم پدید آید اما می خواهم اگر برفی نشست و سفیدی زمین را پوشاند در لباس های خودم باشم نه در لباس ملال نظامی در اتاق خود باشم نه در آسایشگاه ۷۰ نفره در خودم باشم نه برای آنها... این روزها عجیب یاد شعری افتاده ام.شعری که شاعرش یادم نیست و امیدوارم بتونم اسم شاعرش را پیدا کنم و بگذارم....این شعر برای روزهای آشفته ی دٍی- ام....
از کنار برف ها به این سادگی نگذر نگاه کن این جای پای پرنده ای کوچک بر روی برف ها نیست کسی روی برف ها گریه کرده است...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 0:0 توسط saeed gholami |
|
|
دروغگوي بزرگي نيستم اما آن صداقت هميشگي هم ندارم.وقتي روبروي آيينه موهاي خاكستري كه لابه لاي انبوهي از سياهي به چشم مي آمد-وقتي چروك هاي پيشاني ام كه هرروز بازترمي شوند-وقتي چشم هاي رنگ رو رفته و بسته اي كه در اعماق آن تنها نور محوي ديده مي شود يا حتي همين سكوت لعنتي تلفن كه مانند زهرماركنجي ازاتاق نشسته است-نمي توانم باور نكنم كه ديگر سني ازمن گذشته است ومانند هم سن و سال هايم بايد دوران -فراموشي-را بياد بياورم. از بچگي ازهمين كلمه بيزار بودم.هر كسي كه مي گفت من رو فراموش كردي؟ ديگر با او قهر مي كردم يا در موارد حادتر مشت مي زدم تو صورتش تا ديگر از اين كلمه روبرويم استفاده نكند.حتي هيچگاه در انشاءهايم از اين كلمه استفاده نكردم و چقدر خودم را آدم قهرماني تصور ميكردم كه مانند يك آدم انگاردرمقابل سرطان يا هربيماري كوفتي ديگر استقامت كرده است... از روبروي آيينه گذشتم و همانطور كه نگاهم آيينه را ترقيب مي كرد به عكس جواني ام خيره شدم كه لابه لاي ادكلن هاي خالي روي ميز ديده ميشد.عكسي كه روزي آن را گرفتم مصادف بود با آغاز پيدايش دوربين عكاسي .چه روز باشكوهي بود!انگاراولين عكسي كه در تاريخ ثبت شده بود عكس من بود. از خانه خارج شدم كفش هايم را پا كردم و پله ها را آرام آرام پايين مي رفتم.ساختمان آنقدر پله دارد كه كه چند بار ديگر به فراموشي فكر كنم و همينطور به موهاي خاكستري به چروك هاو دست هاي لرزاني كه در جيب هايم قاييم كردم. كلاه را روي سرم مي گذارم و نقابش را آنقدر پايين مي آورم كه هيچكس نتواند بفهمد آن چروك ها ي پيشاني و دور لب چگونه نقش بسته است.سرم را پايين مي اندازم و با خيال راحت خيابان را طي ميكنم-با خيال راحت از كنار درختان و ماشين ها مي گذرم-با خيال راحت از كنار آدم ها عبور ميكنم بدون آنكه بترسم يا فكر كنم دارم فراموش ميشوم مانند هزاران آدم ديگري كه از روبرويم مي گذرند - نقاب هاي كلاهشان صورتشان را پوشانده و دست هايشان را در جيب هاشان قايم كرده اند بدون آنكه بترسند يا فكركنند فراموش شده اند يا نه...؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 0:7 توسط saeed gholami |
|
|
خيزش باد
رسم عادتِ نگاهت را ***نقاشي از محسني كرما نشاهي
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 0:50 توسط saeed gholami |
|
|
هميشه رفتن رفتاري شگفتيست و باز مانده ي حسرت- در طول عميق خود معماي گذشت است... هميشه رفتن پاهاي لرزاني دارد-آنگاه كه راه يكسره به او ميرسد...و او ديگر در آينده نيست-آينده اي هم در او نيست-كه يكسره به من برسد... هميشه رفتن حكايت رفتن تن است...با پاييز هايي كه از موهايش ميريزد و صداي خيسش را بدرقه ام... پوتين ها دگر در ادامه ي رفتن چه وحشيانه ميشمارنند بشمار1 بشمار2 بشمار3 و رفتن در من ميرود و من مي رود... |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 1:17 توسط saeed gholami |
|
|
كبود بغض ترس توحّش قلم را مي تاخت تا كلمه در امتداد شكل گرفتن عريان از مجارايِِ سينه ام دريچه اي بيهوده نفس مي كشيد تا تناسب طبيعت استوار كبود بغض و نزديك ترين ها نگاه ذهنم را دور مي كردند دورتر از نگاهي محو
از اندامم پيرهني ماند ودر رداي سياهش رگ هايم به بن بست كبود بغض وچشمانم لمس كوير را مي فهميد
از من سردردِ دردهايي كه درد مي كشند ماند از تن دردهايي كه سردرد دارند تنهايي وسوسه ي بادي به دور خود بود وفرياد اوج قله اي بي فرود كه در گلوگاه تسليم و صداي نازكِ سكوت در طولِ اعتراض پهن بغضي كبود تناسب طبيعت را بهم ميريخت دست هايم سكسكه ي ترس را باخت و قلم كه از رداي سياه پيرهنم مي گذشت رگي را هم بريد و تنها كبودي بغض...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 22:54 توسط saeed gholami |
|
|
دم صبح او را ميديدي كه توي علفزار بالا و پايين ميشود و چشم تنگ ميكند ويك وري نگاه ميكند. هر وقت هم پيدا ميكرد و به نظرش خوب ميآمد، زانو ميزد و امتحانش ميكرد و اگر خوب بود برش ميداشت و ميانداخت توي شيشه. پيكاسو اتاقي بالاي پمپ بنزين اجاره كره بود. همهي حشرهها را ميگذاشت روي ميز. در اتاقش باز بود و به ندرت سرش را بلند ميكرد. فقط زل ميزد، زل ميزد و زل مي زد به حشرهها. به تن ظريفشان و به بالهاشان. وقتي پيكاسو رفت، حشرههايش هم با او رفتند. البته بيشترشان، چندتايي هم ماندند. همه را به دقت امتحان كرديم، ميخواستيم بدانيم چرا نرفتهاند. لابد عيبوايرادي دارند كه جا ماندهاند. اما در نظر ما آنها هم حشراتي بودند مثل باقي حشرات. بايد پيكاسو باشي تا بداني. حشرهها را با همان شيشهها خاك كرديم و رفتيم پيكار خودمان. روز از نو روزي از نو. ببينيد تو نقاشيهاي پيكاسو بخصوص آنهايي كه بعد از آمدن به اينجا كشيده، هميشه يك حشرهي كوچك هست. پيدا كردنش كمي سخت است، اما هست. درست مثل يك لكه كوچك رنگ. اگر بعد از چند ساعت نگاه كردن پيدا نكرديد، بدانيد كه نقاشي مال زمانيست كه هنوز به شهر ما نيامده بود. اما اگر پيدا كرديد و آرام گرفتيد نشستيد، مثل اين است كه پيكاسو اصل را دست گرفتهايد.
بن لوري هر وقت نگاه میکنم که چطور شده که من نقاش شدهام، می بینم تصادفهایی بوده، امکاناتی در کنار من بوده که چه بسا دست خود من هم نبوده، یعنی اتفاق افتاده و من شدهام نقاش ...(هانيبال الخاص) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 14:51 توسط saeed gholami |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در تکلمٍ خیال
حادثه های دیر زود می افتد زود تر از می افتد... در زاویه ی خیال بال می روید نقش ها به کدام سو؟ رنگ ها به کدام سو؟ کلام به کدام سو؟ و من به کدام سو؟ می رویم...؟ و می رویم خود به کدام سو می رود...؟ 0 0 0 0 0 0 0 از طول راه تاریکم بیرون روز می ایستم و روز خود طولی دیگر-تاریک (رویایئ) |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1390 مهر 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 |
| پیوندها |
|
habib farajabadi siuamak mohajeri rozbe sohani mosafer-m ادبيات شاهرود adel |
|
RSS
|